در متن این پیام آمده است؛
امروز باخبر شدم که استاد یغمایی، باستانشناس دوستداشتنی و دلسوختة ایران، پس از دورهای بیماری درگذشت. با رفتن او، یکی دیگر از چهرههای برجستة نسلی از باستانشناسان ایرانی از میان ما رفت؛ نسلی که در هفتتپة خوزستان و زیر نظر زندهیاد دکتر عزتالله نگهبان، نهتنها باستانشناسی آموخت، بلکه آموخت چگونه باید برای میراث فرهنگی این سرزمین ایستاد، پایمردی کرد و هزینه پرداخت.
زندگی اسماعیل یغمایی از جهات گوناگون برای ما الگوست. او همسری وفادار، پدری مهربان، باستانشناسی سختکوش، مدافع بیمماشات میراث فرهنگی و روایتگری توانا بود. کسی که میتوانست از دل تجربههای دشوار زندگی و کار، روایتهایی انسانی و ماندگار بیافریند.
در زندگی خصوصیاش، وفاداری و استقامت او در مراقبت از همسر بیمارش، در مستند «پرنیان» به خوبی دیده شد و بسیاری را تحت تاثیر قرار داد. او سالها با عشق و شکیبایی در کنار همسرش ماند و از او مراقبت کرد؛ چنانکه گویی تمام زندگیاش را به پاسداری از او سپرده بود. اما رنجهای او به همینجا پایان نیافت. زمانی نهچندان دور، پسرش مهرداد نیز به همان بیماری دشوار و لاعلاج مبتلا شد. یغمایی بارها از رنج دیدن فرزندش سخن گفته بود و اینکه چگونه او را پیشِ چشمِ خود، روزبهروز، در چنگال بیماری از دست رفته میدید.
اسماعیل یغمایی فرزند حبیب یغمایی، ادیب نامآشنای ایران بود و در خانوادهای فرهنگی و دوستدار علم و ادب پرورش یافت. شاید از همینجاست که باید بخشی از توانایی شگفتانگیز او در روایتگری را جستجو کرد. او نهتنها در دنیای جدی و دشوار باستانشناسی، که حرفه و عشق زندگیاش بود، بلکه برای کودکان ایران نیز نوشت؛ با زبانی ساده، روان و تاثیرگذار.
کتابهایی چون «خانم پنگوئن»، «آقای کانگورو»، «سه سهتا، نهتا» و «درختی که قدش به آسمان رسید» بخشی از میراث ادبی او برای کودکان ایران است. او در داستانپردازی، همچون یغمایی بزرگ، چیرهدست بود. این توانایی البته تنها در نوشتههای کودکانهاش دیده نمیشود. در همة آثار و روایتهایش، از گزارشهای میدانی گرفته تا نوشتههای اجتماعی، چشم تیزبین و قلم توانای او آشکار است.
او در میان مردم و در جریان کارهای میدانیاش، بهویژه رنجها و سرگذشت زنان را نیز میدید و روایت میکرد. «گیسوان هزارساله» نمونهای درخشان از همین نگاه است؛ داستانی جذاب و خواندنی که نشان میدهد یغمایی چگونه میتوانست از دل یک یافته یا یک تجربة میدانی، به لایههای پنهان زندگی اجتماعی و انسانی راه یابد و پس از آن به زبانی روشن و اثرگذار برای دیگران روایت کند.
باستانشناسی ایران نهتنها وامدار اسماعیل یغمایی، بلکه به او بدهکار است.
هرگاه میراث ایران در معرض نابودی قرار میگرفت، یغمایی خود را موظف میدانست که بایستد و اعتراض کند؛ حتی اگر بهای آن سنگین باشد. ماجرای تپه حصار دامغان و ایستادگی او برای حفاظت از آن میراث کهن، نمونهای روشن از همین پایمردی است؛ پایمردیای که سرانجام، بهجای تقدیر و حمایت، با بازنشستگی زودرس پاسخ داده شد.
از دهها نوشته و مقاله در روزنامهها تا فریادها و گریههای دردناکی که در ویرانههای ارگان از اعماق وجودش برآمد، همه نشان میدهد که میراث فرهنگی برای او نه یک عنوان اداری و نه موضوعی شغلی، بلکه بخشی از وجودش بود. اگر قرار باشد عنوان «میراثی» را به کسی بدهیم، اسماعیل یغمایی بیتردید یکی از شایستهترین کسانی است که میتوان این عنوان را به او سپرد.
از نخستین فعالیتهای میدانیاش در هفتتپه تا واپسین کاوشهایش در مزگت ارگان، یا مسجد ارجان، در بهبهان، میتوان خطی روشن را در زندگی حرفهای او دنبال کرد: جستجوی گذشته برای فهم بهتر ایران و دفاع از آنچه از این گذشته برای ما باقیمانده است. اسماعیل یغمایی در تمام زندگی حرفهایاش، باستانشناسی به سان شعر شیوای زندهیاد فریدون توللی بود: «در ژرفنای خاک سیه باستانشناس، در جستجوی مشعل تاریک مردگان، در آرزوی اخگر گرمی به گور سرد، خاکستر قرون کهن را دهد بهباد». او واقعا چنین بود.
◾️امروز اسماعیل یغمایی در میان ما نیست و از فقدانش عمیقا اندوهگینیم. اما برخی انسانها با مرگ از میان نمیروند. آنان در نوشتههایشان، در روایتهایشان، در شاگردانی که تربیت کردهاند، در خاطرات همکارانشان و در میراثی که برای جامعة خود برجای گذاشتهاند، ادامه پیدا میکنند.
یادش گرامی و نامش ماندگار
انتهای پیام/

نظر شما